زاهد ایراج

زندگی

یک روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگى نکرده است
تقویمش پر شده بود
و
تنها یک روز
تنها یک روز خط نخورده باقى بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانى
نزد فرشته مقرب رفت تا روزهاى بیشترى از خدا برایش بگیرد.

فرشته سکوتش را شکست و گفت: عزیزم:
تنها یک روز دیگر باقى است
بیا و لااقل این یک روز را زندگى کن

لا به لاى هق‌هقش گفت: اما با یک روز؟
با یک روز چه کار می‌توان کرد؟
فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویى که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی‌یابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید
و آنگاه سهم یک روز زندگى را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگى کن

او مات و مبهوت به زندگى نگاه کرد که در گوى دستانش می‌درخشید
اما می‌ترسید حرکت کند،
می‌ترسید راه برود،
می‌ترسید زندگى از لاى انگشتانش بریزد
قدرى ایستاد
بعد با خودش گفت: وقتى فردایى ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده‌اى دارد
بگذار این مشت زندگى را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگى را به سر و رویش پاشید
زندگى را نوشید و زندگى را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید
می‌تواند تا ته دنیا بدود
می‌تواند بال بزند
می‌تواند ...

او در آن یک روز آسمان خراشى بنا نکرد
زمینى را مالک نشد، مقامى را به دست نیاورد
اما
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
روى چمن خوابید
کفش دوزکى را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را
نمی‌شناختند سلام کرد
و براى آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتى کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگى کرد
اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او درگذشت، کسى که هزار سال زیسته بود

و
تو
تو تا کنون چقدر از عمرت را زندگى کرده‌ا
ی؟

نویسنده : علیرضا زاهد : ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم